بودیم یا نبودیم فرقی نداشت
فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم
سیاه تر از آنم كه بيرنگ بميرم... از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم... من آمده
بودم كه تا مرز رسيدن... همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم ...تقصير كسي
نيست كه اينگونه غريبم.... شايد كه خدا خواست كه با رقص مرگ بميرم...
من میدونم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می گذاريد
من رو در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدونند که سیاه بخت بودام
چشمان من رو باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدونند که چشم
انتظار از این دنیا رفته ام
دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدونند که من چیزی از
این دنیای پر از نفرت همراهم نبرده ام
و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدونند هر
چه ظلمت بود کشیدم